تبليغاتX
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم

آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم

برای آنها که چشم ندارند ببینند شاعری مارا

کسی برایم نوشت :

آنچه نگرانت می کند

بر تو چیره می شود .

چیزی هست که نگرانم نکند ؟ چیزی هست اصلا که در تلاش چیره شدن بر من شکست خورده باشد ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط باران  | 

رفتم اونجا . در واقع فقط واسه اینکه حال ناهار درس کردن نداشتم . بماند که چه استقبال گرمی ازم شد _ طبق معمول _ یه کم گذشت . مث یه بادکنک که تو خلا رها شده باشه داشت بهم فشار میومد . بعد انتشار اعتقادات پوچ و صحبت از مسائل مورد علاقه شون ... و بعد کم کم ... دیدم اگه قرار باشه چند دقیقه دیگه بمونم مجبور می شم با مشت بزنم تو دهن کسی . بادکنک بی پدر مادر رو سوراخ کردم . سریع رفتم طرف خونه .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط باران  | 

(به مناسبت تغییر دادن نام بلوار ایرج میرزا به جلال آل احمد در مشهد)


از وقتی ایرج را جلال  کرده اند


زنِ زیادی بی چااااااااادر شده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط باران  | 

هشتم اسفند ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج

حسرتها و حسرتها ... تمام نمی شود این حسرتها . تمام نمی شود این دیدنها و گذشتن ها . تمام نمی شود این " زیر خط فقر " . اصلا قرار نیست تمام بشود .با آدم زاده می شود , انگار مثل یک صفرای اضافی به آدم می چسبد , مثل یک زالو , و تمام شیره ی آدم را مثل خرمای شیرینی می مکد و یک پوست چروکیده می ماند ...

یک پوست چروکیده ی پوک که با نسیمی می ریزد . مثل شاپرکهای مرده ی کنج دیوار صندوقخانه _ که با یک آه کوتاه از هم می گسلد و می پاشد _ انگار تمام جانش یکباره از بدنش رفته باشد , انگار یک عمر زیر شکنجه بوده باشد . یک عمر ؛ شاید هزار سال ...

و این می شود شاید که قطره هایی آنسوی این دلنوشته ها را با تمام اکراهی که هست می خیساند و می پوکاند . این شاید تمام دارایی آدم باشد . آنهم که جایی باشی که همه چیزش از عاریه بودن حالت را به هم بزند . جایی که گوشها هم مال تو نیستند .

تو فکر می کنی آدم حق دارد گریه اش بگیرد ؟ حتی اگر حس کند تکراری شده ؟ حتی اگر بشنود " نمی دانم " ؟ حتی اگر ...

می خواستم بدانم " دلم تنگ شده " یعنی چی شده ؟ یعنی " دوستت دار م " ؟ یعنی " با من مهربان باش " ؟ یا ... یا " چرا زود آمدی ؟ " ؟ کدام ؟

این قطره ها اگر سیل هم بشود من زندگی ام همین است نه ؟


حق دارم ؟ گریه ام بگیرد زشت است ؟ "باید" بخندم ؟ مطمئن ؟

نمی شود . بخدا نمی شود . نمی شود داشت . آرزوها همیشه آرزو می مانند عزیزم . تکرار هم که دیگر مزید بر علت . ببین . نپرس .

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن   من فکر می کنم هر کس که یکبار آدم را از مرگ نجات داده باشد حق دارد یکبار آدم را بکشد.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط باران 

من راه می رم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط باران  | 

من هستم . هستم یعنی زنده ام . فقط آپدیت نمی کنم . این هم یعنی خودمم آپدیت نشدم . در رکودم . در انزوا . در سکوت . در خلاء ... غوطه ور در بی وزنی و بی خبری و بی ... بی هر چیزی که ... حس نوشتنم رفت ...پرید ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط باران  | 

از تو ناراحت بودم که منو به این دنیا آوردی . حالا ازت ناراحتم که منو تو این دنیا تنها گذاشتی .

نمی دونم با اینحال تولدم باید مبارک باشه یا نباشه ...

تولدم بدون تو ...



  

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط باران  | 

از دفتر کاهی

ششم اسفند ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج

 

چند تا چیز هست :

یاد شبی افتادم . کسی توی آن کوچه ی باریک می رفت , آکاردئون می زد , می خواند :

باز , ای الهه ی ناز , با غم من بساز

کین غم جانگداز , برود ز برم...

با یک لهجه ی افغانی . صدا دور شد . گم شد .توی آن اتاق بودم . توی آن آپارتمان . و فکر می کردم چقدر خوشبختی نزدیک است . چقدر همه چیز منتظر افتادن اتفاقی بزرگ است ... و نبود .و هیچ همچین چیزی نبود . خنده ای نبود . فقط خیال خام من بود  توی آن اتاق غبار گرفته ی متروک .گاهی هم صبح توی حیاط روبرو تمرین ویالن می کرد . و یادم هست آرزویم بود ... و حرفهای ناامید کننده ... اما ...

هوا خیلی سرد است . زنگ می زند ؛ مثل آهنی که اکسید می شود . به این فکر می کردم که چقدر خوب . چقدر از گرمای تابستان عاجزم . چقدر عالی که اینقدر سرد است . اصلا کاش یخبندان باشد . برف بگیرد , کولاک , بوران ...

مادر که از در وارد شد گفت :" خدایا ! امشب رحم به حال بی سر و سامان ها بکن . وای به حال کسانی که بی  خانمان اند ..."

به قول دوستی : "کمرم شکست..."

عجب خودخواهم . وای بر خودخواهی من . وای بر بی فکری من .

یک آرزوی بزرگ همیشه در ذهنم هست :

کاش مرگم می توانست سودی داشته باشد ,اگر جان بدهم و فقر دیگر نباشد ,جنگ نباشد , ظلم , دروغ , ریا ... آنوقت چقدر مردن من خوب خواهد بود . چقدر ... اگر بدانم که این اتفاق می افتد برای مردنم لحظه شماری خواهم کرد .

و باز من و سکوت و یک اتاق خالی بیهوده و یک جمله ی تکراری : چرا زودتر آمده ام ؟ زودتر آمدنم به هیچ درد نمی خورد جز دورتر شدن از ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط باران