برای آنها که چشم ندارند ببینند شاعری مارا
آنچه نگرانت می کند
بر تو چیره می شود .
چیزی هست که نگرانم نکند ؟ چیزی هست اصلا که در تلاش چیره شدن بر من شکست خورده باشد ؟؟؟؟
آنچه نگرانت می کند
بر تو چیره می شود .
چیزی هست که نگرانم نکند ؟ چیزی هست اصلا که در تلاش چیره شدن بر من شکست خورده باشد ؟؟؟؟
از وقتی ایرج را جلال کرده اند
زنِ زیادی بی چااااااااادر شده است...
حسرتها و حسرتها ... تمام نمی شود این حسرتها . تمام نمی شود این دیدنها و گذشتن ها . تمام نمی شود این " زیر خط فقر " . اصلا قرار نیست تمام بشود .با آدم زاده می شود , انگار مثل یک صفرای اضافی به آدم می چسبد , مثل یک زالو , و تمام شیره ی آدم را مثل خرمای شیرینی می مکد و یک پوست چروکیده می ماند ...
یک پوست چروکیده ی پوک که با نسیمی می ریزد . مثل شاپرکهای مرده ی کنج دیوار صندوقخانه _ که با یک آه کوتاه از هم می گسلد و می پاشد _ انگار تمام جانش یکباره از بدنش رفته باشد , انگار یک عمر زیر شکنجه بوده باشد . یک عمر ؛ شاید هزار سال ...
و این می شود شاید که قطره هایی آنسوی این دلنوشته ها را با تمام اکراهی که هست می خیساند و می پوکاند . این شاید تمام دارایی آدم باشد . آنهم که جایی باشی که همه چیزش از عاریه بودن حالت را به هم بزند . جایی که گوشها هم مال تو نیستند .
تو فکر می کنی آدم حق دارد گریه اش بگیرد ؟ حتی اگر حس کند تکراری شده ؟ حتی اگر بشنود " نمی دانم " ؟ حتی اگر ...
می خواستم بدانم " دلم تنگ شده " یعنی چی شده ؟ یعنی " دوستت دار م " ؟ یعنی " با من مهربان باش " ؟ یا ... یا " چرا زود آمدی ؟ " ؟ کدام ؟
این قطره ها اگر سیل هم بشود من زندگی ام همین است نه ؟
حق دارم ؟ گریه ام بگیرد زشت است ؟ "باید" بخندم ؟ مطمئن ؟
نمی شود . بخدا نمی شود . نمی شود داشت . آرزوها همیشه آرزو می مانند عزیزم . تکرار هم که دیگر مزید بر علت . ببین . نپرس .
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن من فکر می کنم هر کس که یکبار آدم را از مرگ نجات داده باشد حق دارد یکبار آدم را بکشد.
نمی دونم با اینحال تولدم باید مبارک باشه یا نباشه ...
تولدم بدون تو ...

چند تا چیز هست :
یاد شبی افتادم . کسی توی آن کوچه ی باریک می رفت , آکاردئون می زد , می خواند :
باز , ای الهه ی ناز , با غم من بساز
کین غم جانگداز , برود ز برم...
با یک لهجه ی افغانی . صدا دور شد . گم شد .توی آن اتاق بودم . توی آن آپارتمان . و فکر می کردم چقدر خوشبختی نزدیک است . چقدر همه چیز منتظر افتادن اتفاقی بزرگ است ... و نبود .و هیچ همچین چیزی نبود . خنده ای نبود . فقط خیال خام من بود توی آن اتاق غبار گرفته ی متروک .گاهی هم صبح توی حیاط روبرو تمرین ویالن می کرد . و یادم هست آرزویم بود ... و حرفهای ناامید کننده ... اما ...
هوا خیلی سرد است . زنگ می زند ؛ مثل آهنی که اکسید می شود . به این فکر می کردم که چقدر خوب . چقدر از گرمای تابستان عاجزم . چقدر عالی که اینقدر سرد است . اصلا کاش یخبندان باشد . برف بگیرد , کولاک , بوران ...
مادر که از در وارد شد گفت :" خدایا ! امشب رحم به حال بی سر و سامان ها بکن . وای به حال کسانی که بی خانمان اند ..."
به قول دوستی : "کمرم شکست..."
عجب خودخواهم . وای بر خودخواهی من . وای بر بی فکری من .
یک آرزوی بزرگ همیشه در ذهنم هست :
کاش مرگم می توانست سودی داشته باشد ,اگر جان بدهم و فقر دیگر نباشد ,جنگ نباشد , ظلم , دروغ , ریا ... آنوقت چقدر مردن من خوب خواهد بود . چقدر ... اگر بدانم که این اتفاق می افتد برای مردنم لحظه شماری خواهم کرد .
و باز من و سکوت و یک اتاق خالی بیهوده و یک جمله ی تکراری : چرا زودتر آمده ام ؟ زودتر آمدنم به هیچ درد نمی خورد جز دورتر شدن از ...